يكي بود يكي نبود، غير از خدا هيچ كس نبود. و بعد در ميان خلايق، خداوند استاد مهدي آذريزدي را آفريد، و اين استاد روزي به فكرش رسيد كه آفريننده جهان، بچه ها، يعني آفريدگان خود را خوب خلق كرده است و (بنابراين) براي اين خوب ها بايد كاري كرد تا شكر نعمت خداي به جاي آورده شود، و فكرش به اينجا رسيد كه در قديم و نديم ها آدم هاي خوب به فراواني، قصه هاي خوبي گفته اند و بخشي از اين قصه هاي خوب را (كه يا بهتر از قصه هاي ديگر بوده و يا به علتي زودتر و راحت تر به آن دسترسي يافته اند) گروهي اديب، دانشمند، شاعر و نويسنده خوب به رشته تحرير درآورده اند. اما با وجود آن كه يكي از همين آدم هاي بزرگ و خوب يعني مولانا جلال الدين محمد بلخي با دقت و توجه گفته است كه:
چون كه با كودك سروكارت فتاد پس زبان كودكي بايد گشاد
قصه هاي اين بزرگواران براي دوره ما يعني دوره استاد آذريزدي آن چنان، كه بايد و شايد، بچه فهم نيست. لاجرم استاد آذريزدي فكر خود را ادامه داد و (به اصطلاح امروزي ها) آن را اجرايي و عملياتي كرد؛ يعني، درپي راه و روشي رفت كه اين قصه هاي خوب را براي بچه هاي خوب امروزي قابل درك و فهم كند و بنابراين پايه گذار بازنويسي آن قصه ها به زبان و بياني شد كه بچه هاي خوب آنها را به آساني و خوبي بخوانند و چنين كرد.
من بارها به اين فكر افتاده و از خود پرسيده ام كه ادبيات داستاني ما، اعم از نظم و نثر و همچنين نوشته هايي كه مخاطبش يا فرزند شاعر و نويسنده و يا همسن و سالان نوجوان و جوان وابسته به شاعران و نويسندگان ما درگذشته بوده اند، آيا براي اين دسته از مخاطبان قابل فهم و درك بوده است يا نه؟ و چون نه خود صلاحيت تحقيق را در اين باره داشته ام و نه براي اين سئوال از ديگران پاسخي ديده، اين پرسش همچنان برايم باقي است كه: مثلا اگر عنصرالمعالي كيكاووس بن اسكندربن قابوس بن وشمگير بن زيار، قابوسنامه را براي فرزند كم سن و سال يا جوان خود نوشته باشد، فرزندش مطالب كتاب را چگونه و تا چه حد فهم مي كرده است؟ نخستين جمله هاي مقدمه قابوسنامه چنين است: <چنين گويد جمع كننده اين كتابِ پندها، الامير عنصرِالمعالي ... با فرزندِ خويش گيلان شاه. بدان اي پسر! كه من پير شدم و ضعيفي و بي نيرويي و بي توشي بر من چيره شد و منشورِ عزلِ زندگاني از مويِ خويش بر رويِ خويش كتابتي همي بينم، كه اين كتابت را دستِ چاره جويان بستردن نتواند.
پس، اي پسر! چون من نام خويش را در دايره گذشتگان يافتم، روي چنان ديدم كه پيش از آنكه نامه عزل به من رسد، نامه اي ديگر در نكوهشِ روزگار و سازشِ كار و بيش بهرگي جُستن از نيكنامي ياد كنم و تو را از آن بهره كنم بر موجبِ مهرِ خويش. تا پيش از آنكه دستِ زمانه ترا نرم كند، تو خود به چشم عقل- در سخن من نگري، فزوني يابي و نيكنامي در دو جهان.>
به هر حال اگر قصه هاي مثنوي، و يا داستان هاي خمسه نظامي و حكايات كليله و دمنه و نظاير اين ها <در گذشته> براي كودكان و بزرگترها دريافت شدني بوده است، امروزه با تغييرات نسبتاً وسيعي كه هم در سبك بيان و نگارش و هم در به كارگيري لغات و اصطلاحات و تعبيرات رخ داده و نيز با دگرگوني كيفي كه در مفاهيم پديد آمده است، مطالب بزرگان و نيز لُبّ حكايات آن ها به طور كامل، و شايد ناقص نيز، كمتر درك و دريافت مي شوند. پس چه بايد كرد؟ آيا مي توان از آن همه حكمت و تاريخ و گزارش از گذشته هاي بسيار دور و خاطره هايي كه روزي هم عنان واقعيت خارجي بوده و به مرور جنبه اسطوره اي يافته اند و نيز از آن همه ادب و راه و رسم زندگي و ديگر نكته هاي پرمايه دل بركند و همه را به طاق نسيان و فراموشي سپرد؟ و يا از اين گنجينه (كه خود گنجينه دار هويت ما و در هر گوشه دنيا هويت مردم ماست) بايد به بهترين وجه و با در نظر گرفتن دريافت كنوني و سليقه امروزي، هم در الفاظ زبان و هم در معاني و مفاهيم، بهره گرفت. در گوشه و كنار دنيا، اين راه دوم را براي بهره گيري از ادبيات كهن خود در پيش گرفته اند و بدين ترتيب است كه در هر عصر فرزندان نسل بالنده خود را با تاريخ واسطوره و ادب و شعر و نثر گذشته شان آشنا مي كند و به ويژه راه دريافت ادبيات هر دوره را هم، كه خواه ناخواه با اساطير و تاريخ و حكايات و آداب و رسوم گذشته عجين و يا حداقل در ارتباط و تعامل جدي است، هموار مي سازند و خواننده آثار هر دوره را ناگزير نمي كنند كه يا به دريافت كلي از آنچه مي خواند، بسنده كند و يا در هر صفحه و سطر، براي فهم مراجعه كند.
ما در ايران همچنان با مشكل كمي ارتباط با محتواهاي معني دار كتاب هاي كهن و اشارات آن ها به معاني گوناگون آرماني، ايماني، اعتقادي، تاريخي، جغرافيايي ، اجتماعي ، تمدني، فرهنگي، حكمي، اسطوره اي و حتي ادب زندگي مواجهيم. اگر نوجوانان و جوانان ما بخواهند تنها گلستان سعدي يا غزليات حافظ را به خوبي بفهمند (خاقاني، انوري، سنايي، مولوي و ديگر بزرگان به جاي خود) در جاي جاي آن، نيازمند آشنايي با مفاهيم قرآني هستند:
قرص خورشيد در سياهي شد
يونس اندر دهان ماهي شد
يوسف گم گشته بازآيد به كنعان غم مخور
كلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور
اي دل، ار سيل فنا، بنياد هستي بركند
چون تو را نوح است كشتيبان، ز طوفان غم مخور
باري، استاد مهدي آذريزدي، در دوره اي كه كمتر كسي به اين فكر بود يا به اين نتيجه رسيده بود كه: بايد براي كودك نيز شخصيت مستقلي را بازشناخت، آن هم در عمل و نه در لفظ و كلام و يا فقط در مباحث مربوط به روان شناسي كودك و روان شناسي تربيتي. بايد واقعاً و به جد <زبان كودكي> را سامان داد؛ اما نه با ادا و اطوار و تنهابا گويش كودكانه و در هم ريختن حروف و يا كلمات، بلكه با نزديك كردن مفاهيم به ذهن كودك، يعني ذهني كه در عين حال در برخي از جلوه ها و مظاهرش منطقي تر و يا رياضي تر از ذهن بزرگسالاني است كه با غيرمنطقي كردن برخي مسائل، از باب رياكاري و نفاق و دوگونه سخن گفتن و كتمان كردن، هم ذهن و هم زبان را دگرگونه و پيچيده مي سازند.
به ديگر سخن، نزديك كردن مفاهيم به ذهن كودك، بايد همزمان با حفظ اصول و مباني معاني اي باشد كه قصد و غرض انتقال آنهاست و اين امر نيازمند ذهن وقادي است كه بتواند چند عمل فكري و ذهني و عملي را يكجا به انجام برساند به گونه اي كه: معاني و مفاهيم اصلي حفظ شوند و به اصالت پيام لطمه اي وارد نشود و اگر تغييري حاصل مي شود در حذف برخي از مفاهيم و معاني و پيام هاي فرعي و تكراري باشد نه دگرگوني معنايي. الفاظ، كلمات و نيز تعبيرات و اصطلاحات براي مخاطبي كه هنوز با پيچيدگي هاي زباني آشنايي كامل ندارد، روشن باشد و به طور مستقيم معاني را برساند. از استعارات و تشبيهات دور از ذهن و از كنايات و اشارات و تعقيدات سبك هندي استفاده نشود و يا كمتر آن هم به منظور تعليم بهره گرفته شود. از قوه تخيل كودك، نوجوان و جوان براي تصويرسازي، در عين توجه به واقعيات امروزي استفاده شود. جامعيت، به عنوان شيوه القا و انتقال مفاهيم كهن، مدنظر باشد. با توجه به اين جامعيت، به گونه اي برنامه ريزي شود، كه براي هر نسل مجموعه اي قابل اعتنا و اتكا از ادبيات كهن، به زبان روز درآيد، تا در نتيجه هر نسل با نسل هاي پيشين و افكار و عقايد، آداب و رسوم، شعر و نثر، تاريخ و جغرافيا، حكمت و ايمان، افسانه و حكايت، قصه و اسطوره كهن به درجات و مراتب لازم آشنا شود. اين طرح و برنامه در صورتي عملي است كه: اولاً ما بپذيريم كه هويت قومي هيچ كشوري، و در كشور ما هويت جامعه اسلامي و ايراني مردم مان، را نمي توان به صورت قرص و كپسول درآورد و براي مدت يك هفته يا ده روز يا يكي دو ماه، همانند تجويز طبيب به بيمار، خوردن آن را براي كودكان و نوجوانان و يا جوانان تجويز كرد. پرداختن به هويت ملي و اسلامي و ايراني داراي مقتضيات و لوازمي است كه مهم ترين آن علم و اطلاع از گذشته اسطوره اي، تاريخي، اجتماعي، فرهنگي، آرماني و ايماني است و اين همه در دل متون و كتاب ها يا در سينه مردم صاحب نظر و صاحب نفس جاي دارد و محتواي اين گنجينه نفيس بايد به كودكان و نوجوانان و جوانان به استمرار القا شود انتقال يابد.
ثانياً بايد مجموعه متون و كتاب ها و نيز موضوعات و مطالبي را تعيين كنيم كه براي استوار ساختن اين هويت لازم و مفيد مي دانيم. آن هم نه با سليقه هاي فردي و غرض هاي خاص (كه به بيان مولوي هنر را پوشيده مي دارد و بر فهم و نظر حجاب مي افكند):
چون غترض آمد هنر پوشيده شد
صد حجاب از دل به سوي ديده شد
بلكه اين فهرست را بايد مربيان دلسوز و علاقه مندان به تاريخ و ايمان و اعتقاد و معتقد به ريشه دار بودن قوم ايراني و اسلام خواهي اين قوم و نيز آرمان گرايي و موحد بودن عموم ايرانيان، اعم از مسلمان، و وطن خواهي همه آنها معين كنند و اساس كار قرار دهند.
ثالثاً برنامه تهيه متون نو از نوشته هاي كهن به گونه اي تهيه شود كه هم مطالب عمده و مهم نوشته هاي مورد نظر را در قالبي نو عرضه كند و هم (در عين حال) شوق مراجعه به اصل آثار را فزوني بخشد؛ يعني كار به گونه اي سامان نيابد كه خواننده اثر جديد خود را بي نياز از مراجعه به اصل بداند، بلكه به وي كمك كند كه متن كهن را بهتر بفهمد. از جمله مثال هاي خوب براي اين مطلب، تحريري ساده و با اندكي تفصيل از قصه هاي قرآن است.
تحرير اين قصه ها براي بچه ها و بزرگ ترها فهم قرآن را (در بخشي از آن) آسان مي كند و انگيزه اي براي مراجعه جدي به قرآن كريم مي شود و (در عين حال) مراجعه كننده به قرآن را با توجه به اطلاع قبلي كه از قصه دارد، به سبك و سياق بي نظير و منحصر به فرد قرآن در اين زمينه همانند زمينه هاي ديگر آشنا مي سازد.
رابعاً حتي بايد اين مطلب به عنوان يك فرض قابل مطالعه و يا يك پرسش نيازمند پاسخ روشن و راه گشا مطرح شود كه مثلاً به جاي چند شعر و حكايت به صورت منتخب نظم و نثر در كتاب هاي درسي دوره راهنمايي، آيا نمي توان درسي را به عنوان قصه هاي كهن با تحرير جديد در نظر گرفت؛ به گونه اي كه بسياري از مفاهيم قرآني، ايماني، تاريخي، حماسي و آداب و رسوم اسطوره اي را به آساني بياموزد؟
افزون براين، خطر مي كنم و مي گويم، اگر همه قصه ها و حكاياتي كه آذريزدي بازنويسي كرده است، بيش و كم، نكته هايي به بزرگترها نمي آموزد، شايسته بلكه بايسته است كه بسياري از جوانان و ميانسالان براي تنظيم گفتار،
كردار و رفتارشان و نيز براي تعيين خط و ربطي زندگي شان به بخشي از اين قصه ها، چنان چه كاملاً دل نمي سپارند، دستِ كم نيم نگاهي بيفكنند. حتي اگر كهنسالان، حداقل به قصد حسابرسي اعمال و اقوال و رفتار گذشته خود، به برخي از اين قصه ها توجه كنند؛ شايد گه گاه آب در ديده بگردانند و گروهي هم كه مأمور و مسئول امور عامه و كارهاي بزرگ اند، بي شك نكته هايي را در برخي حكايات مي يابند كه در هيچ يك از كتاب ها و جزوه هاي كارشناسان و متخصصان مشهور مديريت و سياست نيافته اند و نخواهند يافت، و دليل آن نيز چندان پوشيده نيست؛ زيرا اين حكايات گزارشگر راستيني است از وجدان جمعي، خردجمعي و تجربه جمعي ملتي كهن، مردمي خردپيشه، فرهيخته ، كم گوي و گزينه گوي در همه قرون و اعصار، و با ذوق و ظرافتي كم مانند. از آن رو، به اشارت كفايت مي كنم و مي گذرم، چون مي دانم كه خردمندان به برخي از اين كتاب ها، به ويژه برخي از دفترهاي قصه هاي تازه از كتاب هاي كهن مراجعه خواهند كرد و براستي گفتارم گواهي خواهند داد.
برخي از علاقه مندان به زبان و ادب فارسي و تاريخ كهن ايران نيز به پگيري كاري برخاسته اند كه استاد گران مايه، مهدي آذريزدي، آغاز كرده و يا جزو آغازگرانِ آن بوده است. من به دو علت بنا نداشتم و بنا ندارم كه در اين مقام نامي از آنها ببرم - البته نه به سبب آنكه نبايد كار آن ها را ارج نهاد، چون در واقع يادآوري كليِ كنوني به همين منظور، ارج نهادن به اين كوشش ها است، بلكه به آن علت به اشاره اي بسنده مي كنم و مي گذرم كه نگران آنم مبادا نامي را فراموش و حقي را ضايع كنم و نيز مي خواهم كه اين بحث به كار آقاي آذريزدي و كوشش بي سابقه و تأثيرگذاري وي اختصاص داشته باشد.
در بخش دوم، مباني و اصول پيشنهادي و روش كار استاد آذريزدي، به طور مختصر و به گونه اي بيش و كم نظام يافته، بررسي مي شود - و البته اين بررسي بايد <مقدماتي> تلقي شود و در واقع <پيش نويس> يكي از انواع بررسي هاي نظام يافته آثاري از اين دست به حساب آيد.
بخش دوم- بررسي نظام يافته مباني و روش كار استاد آذريزدي در تدوين قصه ها
هرچند در بخش اولِ اين نوشته ، به برخي از مباني و روشِ كار استاد آذريزدي اشاره شد؛ اما با توجه به آنچه وي در پايان هشت جلد كتاب قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب تحت عنوان <چند كلمه با بزرگ ها> و در <مقدمه براي بچه ها> مندرج در آغاز كتاب قصه هاي تازه از كتاب هاي كهن و نيز <براي آشنايي> در ابتداي هر يك از دفترهاي دهگانه قصه هاي تازه از كتاب هاي كهن و يادداشت ها و مؤخره هاي دفترها مطرح كرده و در برخي از مصاحبه هاي خود، بدان ها پرداخته است؛ شايسته است كه اين مباني و روشها دسته بندي شوند و بياني نظام يافته، از آن ها عرضه شود. نمي گويم كه اين مباني و روش ها مورد توجه نويسندگان و مترجمان امروزي كتاب هاي كودكان و نوجوانان نيست، بلكه مي خواهم پيشنهاد كنم نظرهاي استادمهدي آذريزدي نيز، بيش و كم، به صورت مدون درآيد، تا ديگر استادان و صاحب نظران در زمينه كتاب هاي كودكان آن ها را با افكار و انديشه هاي خود و ديگران بسنجند و نويسندگان و مترجمان جوان هم با نظرهاي استاد آشنا شوند و نيز، همان طور كه توقع استاد بوده است، صاحب نظران در صورتي كه لازم بدانند، آن ها را نقد كنند - صاحب نظران رشته ادبيات كودكان مي توانند و شايسته بايسته باشد كه طرح يا طرح هايي ديگر براي بررسي مطالب استاد دراندازند و به تطبيقِ آنچه وي در <چند كلمه با بزرگترها> نوشته، با كاري كه عملاً عرضه كرده است، بپردازند؛ و نيز به نقد مباحثي دست يازند كه استاد مطرح كرده و براساس آن قصه هاي خود را به طور كامل يا تا حدودي (به نظر ناقدان) ساخته و پرداخته است.
در آغاز بررسي، به اين مطلب اشاره مي كنم كه حجم كم و نكته هاي فراوان موجود در صفحات اندك <چند كلمه با بزرگترها> شايان توجه و تحسين است. هر يك از جمله هاي كوتاه و بدون كلمات زايد، حاوي يك اصل يا مبنا يا روش يا نقد وضع موجود است.
از جمله روش هايي كه امكان داشت براي بيان نظرات استاد آذريزدي برگزيده شود، اين بود كه همه آنها به دنبال هم آورده شوند و احتمالاً برخي تكرارهاي متون گوناگون حذف شوند؛ اما ما ترجيح داديم كه اين مطالب را زير چند عنوانِ جدا و با پيروي از يك حركت فرضي ذهني دسته بندي كنيم، به گونه اي كه بهره گيري از آن ها براي بررسي هاي مختلف آسان تر باشد.
استاد، كار بزرگ خود را با ارزيابي و نقد وضع موجود، در عرصه نشر كتاب هاي كودكان در دهه سي، يعني پيش از تدوين قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب آغاز مي كند و، بيش و كم، اصولي را باز مي شناسد كه براساس آنها مي توان به وضع مطلوب نزديك شد و براي توفيق در حركت خود، روش يا شيوه كاري را برمي گزيند و بر پايه اصول و مباني و روشي كه تعريف كرده است از مآخذ مختلف قصه هايي را انتخاب مي كند و پاي درراه مي نهد. اين چهار گام يا حركت را با استناد به مطالب استاد در <چند كلمه با بزرگ ها> و نيز مطالب و يادداشت هاي قصه هاي تازه از كتاب هاي كهن، ذيل چهار عنوان باز مي نماييم:
1. ارزيابي وضع موجود كتاب هاي كودكان در دهه سي /1330،
در ايران آنچه به نام ادبيات كودكان و نوجوانان به سبك جديد خوانده مي شود، سابقه اي طولاني ندارد. در بين سال هاي 1330 و 1340، تعداد كتاب هايي كه براي كودكان و نوجوانان نوشته يا ترجمه شده است، اندك است. از جمله عللي كه براي اين <فقر كتاب> (به اصطلاح آذريزدي) بر مي شمرند، اين است كه در آن سال ها هنوز كودكان و نوجوانان، آن سان كه بايد و شايد، محل مستقلي در مجموعه ادبيات ايران نداشتند، شمار كتاب هايي كه براي مطالعه كودكان چاپ مي شد معدود بود1 و <تازه ميان كتاب هايي هم كه براي اين منظور فراهم مي شد، كتاب خوب واقعي كمياب بود و نمي توان گفت كه حتي نيمي از آنچه براي كودكان تأليف يا ترجمه شده بود به تمام معني براي آنان مناسب و مفيد بود>. آذريزدي براي چند سال پس از اين دوره نيز كه تعداد كتاب هاي ويژه كودكان بيش تر شده است مي نويسد كه نظير دوره گذشته همچنان اكثريت اين آثار اعم از تأليف و ترجمه جنبه <تجاري> دارد. وي در مقوله ادبيات كودكان نوشته هاي تجاري را نوشته ها و مطبوعاتي مي داند كه <نه براي هدايت كودكان بلكه فقط به قصد فروختن و سود بردن توليد مي شود>. اين وضع نه تنها براي آن دوره، بلكه براي همه دوره ها سخت زيانبار بوده است وهست؛ خصوصاً كه ترجمه هاي كم فايده نيز ميدان دار مي گردند و <مانع به وجود آمدن آثار خوب مي شوند، زيرا طبع و نشر و تدوين و معرفي و ترويج كارهاي حاضر و آماده تجاري و بازاري خارجي، كه اغلب با روحيات و مصالح ما سازگار هم نيست، آسان تر و باصرفه تر است.>
آذريزدي به كتاب هايي كه براي كودكان ترجمه مي شد، به طور كلي، ايرادهايي گرفته است. شايد بتوان گفت كه اين ايرادها درباره بخشي از آثار ترجمه شده پس از آن دوره نيز، به همان اندازه و يا بيش تر وارد باشد. آذريزدي هم نثر ترجمه ها را اغلب فارسي نمي داند و هم معتقد است كه <افسانه ها و داستان هاي قديمي كه از زبان هاي ديگر براي بچه ها ترجمه مي شود> غالباً تازگي ندارد و بهتر از آن ها را خودمان در منابع شرقي و كتب قديم داريم.>
(قصه هاي تازه از كتاب هاي كهن، ده حكايت، ص3) در عين حال مي پذيرد كه بعضي از قصه هاي ترجمه شده، از شاهكارهاي ذوقي و فكري نويسندگان نامدار جهان است و ناچار به همه زبان ها ترجمه مي شود و <ترجمه آثار خوب ديگران وسيله اي مي شود كه كودكان ما را نيز با دنيايي كه در آن زندگي مي كنيم آشنا كند و از نتيجه فكرها و كارهاي ديگران بي خبر نگذارد.> (قصه هاي تازه از كتاب هاي كهن، مقدمه براي بچه ها، صص 11 12) علاوه بر آن، به هدفي كه به نظر آذريزدي بسيار مهم است، و از اين پس درباره آن بيشتر سخن خواهم گفت كمتر توجه مي شود. بدين معني كه غالب آثاري كه براي كودكان ترجمه مي شود و براي اين امر بر سر آنان نيز منت مي گذارند، كمتر داراي مطالب علمي و كارآموز هستند، در حالي كه در دنياي آينده جوانان و مردم، همچون شهروندان ديگركشورها به علم و صنعت، بيش از هذيان ها و مهملات احتياج دارند. و اگر در قلمرو خواندني هاي كودكان به ديگران نيازمند باشيم، بايد اين نيازمندي را در زمينه آثار علمي و فني بدانيم و بنابراين خوب است كساني كه دست به ترجمه آثار خارجي مي برند، جست وجو كنند و بيشتر، آثاري را به ارمغان بياورند كه سرچشمه دانش و بينشي درخور دنياي فردا باشد يا دست كم از اين معني بيگانه نباشد، در نتيجه بعضي از نوشته هاي علمي و فني را كه با بيان مناسب و با فراهم بودن شرايط كار نوشته شده، ناچار بايد براي خودمان ترجمه كنيم. (قصه هاي تازه از كتاب هاي كهن، مقدمه براي بچه ها، ص11)
آذريزدي در مقام نقد برخي تلقي ها و دريافت ها به اين نكته اشاره مي كند كه كودكان عروسك و بازيچه نيستند تا پيوسته شوق هنرنمايي و بزم آرايي را در سرشان گرم كنيم و براي بزرگ ها وسيله تفريح فراهم سازيم؛ از اين رو، براي نشريات و روزنامه هايي كه در آن ايام براي كودكان چاپ مي شده است، تنها اثري كه قائل است اين است كه با صرف نظر از مندرجات شان فقط مي توان آن ها را وسيله تحريك و ترغيب دانست و خواندن و تماشاي مطبوعات گوناگون را، در كودكان به صورت عادت درآورد تا بعد آثار سودمندي به دست آورند و بخوانند. وي در واقع معتقد است بيشتر مندرجات مجلات "به زور بزم آرايي و بازيگري و وعده قرعه، به كودكان تحميل مي شود و تباه كننده ذوق و گمراه كننده عقل سليم كودكان است."
همچنين آذريزدي توجه بيش از حد به رنگ و عكس را زيانبار مي شمارد و مي گويد: "به نظر من عادت دادن و عادت كردن افراطي بچه ها به رنگ و عكس زيان هاي جبران ناپذير دارد و اكنون در اغلب كشورها به اين جريان ميدان داده مي شود؛ زيرا سررشته در دست اشخاص ذي نفع است نه متفكران و صلاح انديشان" و در رشته كتاب كودكان كارها چون زلف خوبان درهم شده است و بيشتر به صفحه آرايي پرداخته مي شود و آنچه مورد توجه است رنگ ها و نقش ها و كاغذ و جلد است.
دو نكته ديگري كه در نقدها و ايرادهاي استاد نسبت به ادبيات كودكان دوره مورد بحث (و شايد دوره هاي بعد) وجود دارد كه هم در بحث نقد آثار بايد به آن توجه شود و هم به هنگام طرح مباني و اصول به آن خواهيم پرداخت: يكي توجه به علم و صنعت و ديگري مخالفت با پرداختن به اموري چون جادو و طلسم و ديو و پري در ادبيات كودكان است. در استدلال هاي استاد، اين دو از جهاتي با يكديگر ارتباط دارند و مسائل ديگر از جمله جدي بودن و پرهيز از بزم آرايي و بازيگري نيز نتيجه تبعي يا فرعي اين طرز تلقي اند. اين برداشت، برداشتي است كه در خصوص آن احتمالاً برخي از نويسندگان و شايد گروهي از كارشناسان و صاحب نظران در روان شناسي كودك و ادبيات كودكان با استاد (به طور كامل) هم عقيده نيستند، همان سان كه شخص وي نيز به اين مطلب در چند جا اشاره كرده است.
درباره بي توجهي به علم و صنعت در ادبيات كودكان، پيشتر نكته هايي در نقد ترجمه هاي خارجي بيان شد، در جاي ديگر استاد با تعجب و طنز مي گويد: "گويا صنايع و اختراعات جديد مثل برق و راديو و تلويزيون و موشك و ساير مظاهر علم و فن نمي تواند تخيل انگيز باشد و كودك عصر ما نيز، مانند كودك عصر بيدپاي، تخيل خود را بايد با ديو و جادو نيرو بخشد و گويا مكتشفان و مخترعان بزرگ علم نيز كه فكر سالم و مغزانديشمند دارند، با همين معلومات تربيت مي شوند!". در واقع آنچه استاد را به مخالفت با برانگيختن تخيل وامي دارد، تخيلي است كه قصه هاي ديوان و پريان برمي انگيزند و بنابراين شايد در انديشه وي مخالفتي با داستان هاي علمي تخيلي نباشد. به هرحال، نكته دوم كه با مسئله القاي علم آموزي و معرفت اندوزي مربوط مي شود، مسئله ديو و پري و نظاير اين مقولات در داستان هاي كودكان است.
وي به مناسبتي مي گويد كه: خيال بافي هاي جادويي به راستي روح كودكان را مسموم مي كند. و نيز "شخصي كه گويا مترجم چند داستان است در نامه اي اعتراض آميز به من نوشته است كه تو پيوسته از وارد شدن ديو و غول و سحر و جادو در قصه هاي كودكان نگراني، درحالي كه غالب داستان هاي فرنگي نيز پر از اين چيزهاست و برخي از كارشناسان تعليم و تربيت نيز آن ها را به اعتبار تخيل انگيز بودن اش سودمند مي دانند... بايد بگويم من هم نوشته هاي اين كارشناسان را بسيار خوانده ام؛ ولي نتيجه اي كه در زندگي و اخلاق و افكار خوانندگان بزرگ شده اين آثار ديده مي شود و گاهي در ستون هاي حوادث روزنامه هاي خبري هم منعكس مي شود، مرا در اجتهاد خود مصرتر مي كند و همچنانآثار جادويي را هرچند تخيل آميز باشد از بي فايده بدتر مي دانم.> برخي از داستان ها هم كه سراپا پوچ و بي معني و پراز خواب و خيال است از بي فايده هم بدتر است. براساس همين طرز تفكر است كه استاد، برخي از حكايات كتاب هايي را كه مبناي كار خود قرار داده است،
كنار مي گذارد؛ زيرا براي مثال <بسياري از حكايات مندرج در كليله پر از طلسم و جادو و رويا و خيال است و آدم بزرگ را نيز منگ مي كند تا چه برسد به خردسالان> و به هرحال، استاد افسانه هاي ديو و پري و رمالي و جادوگري را، بيماركننده ذوق سليم كودكان مي داند و تلقين آرزوها و هوسها را از اين راه و راه هاي ديگر كه سروكاري با دانش و معرفت ندارند و كودكان را به هيچ فضيلتي رهبري نمي كنند، تباه كننده ذوق و انديشه كودكان مي شمارد و به منتقدان خود درباره اين جهت گيري مي گويد: <من كه آذر يزدي هستم، به هيچ وجه مجبور نيستم مانند ديگران فكر كنم.
همچنان كه نمي توانم كسي را مجبور كنم كه مانند من فكر كند>.آذريزدي معتقد است كه گرچه ممكن است كودكان، اين قبيل داستان ها و افسانه ها را براثر كنجكاوي فطري بخوانند، اما حاصل اين مطالعه، تنها معيوب كردن مغز سالم آن ها و بازداشتن ايشان از پيروي افكار سالم و سودمند است.
2. اصول و مباني تدوين و تنظيم قصه هاي خوب
استاد آذريزدي در دهه سي، پيش از شروع به نوشتن و پس از آن، همزمان با تأليف، در ضمن مطالعه و ارزيابي مطبوعات مربوط به ادبيات كودكان، اعم از روزنامه و مجله و كتاب، به ويژه در زمينه قصه و داستان (چه ترجمه و چه تأليف) به مباني و اصولي مي رسد كه اساس انتخاب قصه هاي وي قرار مي گيرند. استاد با توجه به مطالعات خود، افسانه ها، داستان ها و قصه هاي كودكان را به چند دسته تقسيم مي كند:
الف) قصه هاي مفيد و مناسب:
روشن است كه استاد مجموعه قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب و نيز قصه هاي تازه از كتاب هاي كهن و ديگر نوشته هاي داستاني خود را قصه هاي مفيد و ماسب مي داند. ما از اين پس، تعريف قصه خوب را از قول وي نقل خواهيم كرد.
ب) قصه هاي كه كمي از بي فايده بهترند:
<بعضي از افسانه ها و قصه ها ممكن است زيان بخش نباشند، اما چيزي به بچه نمي آموزند و اگر بچه ها از بزرگ ها منظور و مقصود اين قصه ها را بپرسند، پاسخي وجود ندارد. شايد اين گونه قصه ها روزي و روزگاري دور از اين ايام، كمي از بي فايده بهتر بوده است؛ اما امروز طبع و نشر آن ها براي بزرگ ها، كه در كار گردآوردن كلكسيون آثار پيشينيان باشند، بيش تر به درد مي خورد تا بچه ها.>
ج) قصه هايي كه از بي فايده بدتر نيستند:
<محتواي بعضي از قصه هاي كليله هم با مقتضاي سن كودكان مناسب نيست و در آن ها از عشق ها و نيرنگ ها سخن رفته است كه فقط براي آدم هاي پخته ممكن است از بي فايده بدتر نباشند.>
د) قصه هايي كه از بي فايده هم بدترند:
<برخي از داستان ها هست كه سراپا پوچ و بي معني و پر از خواب و خيال است و از بي فايده هم بدتر است> و اثر آن هم معيوب كردن مغز سالم بچه ها و بازداشتن ايشان از پيروي افكار سالم و سودمند است.
براي مثال، محتواي بعضي قصه هاي مرزبان نامه گرچه گيرا به نظر مي آيند، ولي از بي فايده هم بدترند؛ زيرا داراي مضاميني هستند كه حاصلي جز بدآموزي ندارند. بسياري از قصه هاي سندبادنامه هم براي كودكان از بي فايده بدترند و تنها بررسي نثر فارسي آن براي اهل تحقيق سودمند است و بس. همچنين استاد، آثار جادويي را هرچند تخيل انگير باشند از بي فايده هم بدتر مي داند.
در اين دسته بندي، استاد به برخي از مقتضيات از جمله مسئله زمان، اوضاع و احوال اجتماع، مراتب بزرگسالي و خردسالي و فوايد ادبي و نظاير اينها توجه دارد و مفيد بودن محتواي قصه ها را براي كودك معيار خوبي و بدي آنها مي داند و از اين روست كه در طبقه بندي خود از مفهوم <فايده> براي ارزيابي قصه ها استفاده مي كند.
بنابراين در مورد قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب نيز همين معيار، يعني فايده داشتن، مبنا قرار گرفته است. وي با توجه به مناسب و مفيد بودن قصه و نفي و طرد موارد بي فايده و بدتر از بي فايده، تعريف زير را به دست مي دهد و مي گويد: <قصه هاي خوب براي كودكان، قصه هايي است كه اگرچه چون آثار درسي به دانش و فني راهنما نيست، دست كم مطالب و نتايجي كارآمد به خواننده تلقين كند و از خرافات و جادو و طلسم و ديو و پري (كه ذوق و انديشه را به بيراهه مي برد) و از عشق و نيرنگ هاي ننگين و افكار مسموم پاك كند.> انشاي فارسي سالم و شيوه بيان شيوا و جاذب نيز از شرايط نوشته خوب است. اين شرط، گرچه شرط لازمي است كه استاد در موارد متعدد به آن اشاره مي كند؛ اما آن را شرطي كافي نمي داند شرايط و لوازم ديگر بايد با مفيد بودن همراه باشند.استاد همان طور كه بارها به صراحت گفته است، با طرح ديو و پري و جادو و نظاير اين ها كه همه را امور غيرمعقول مي داند، مخالف است. سخن گفتن از زبان حيوانات را گرچه ضمناً غيرمعقول مي يابد، اما با آن كنار مي آيد؛ با اين استدلال كه كودك خود مي داند كه اين امر دستاويز گفت وگو است. ولي بايد همه مفاهيم، مربوط به آدم ها باشند و مربوط به زندگي؛ زندگي با رنگ ها و نيرنگ هايش و با واقعيات و آرمان هايش، و اگر جز اين باشد قصه هاي خوب نيست.